
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
خواب کودکی
در خوابهای کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان میدهی
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود......
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 6:2  توسط کوثر
|
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
بر سر سفره ی احساس اگر جایی بود
سخن تبریک مرا جا بدهید .
سلام
ببخشید دیر اومدم اخه عید نبودم
ولی حالا هم خیلی دیر نشده فکر کنم
عید همتوووووووون مبارک باشه.
سال جدید و حرفای جدید و باز م حرفای جدید
با ارزوی موفقیت برای همتون.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 6:1  توسط کوثر
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فريدون مشيري
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 3:23  توسط کوثر
|

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اربعین حسینی رو به تمام دوستای وبلاگی خودم
و هم چنین همه ی شیعیان جهان تسلیت میگم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 19:30  توسط کوثر
|

***********************************************
بخواب تا ابد
تا انزوای روح
تا آواز فلوت فرشته مرگ
فراموش شده شبهای تنهایی
راه گم کرده بیگناه
بیراه ای دیگر نزدیک است و هوسرانی دیگر نیز
پس بخواب تا گریه دیگر
لالایی دیگر
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 6:5  توسط کوثر
|
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يه روز فرشته اي به زمين امد
دور از چشم بزرگ و كوچك
شاعري را ديد و يك پر گذاشت كف دستش
شاعر هم شعري نوشت و به او داد
شاعر پر را لاي كتابش گذاشت و كابش بوي اسمان گرفت
فرشته هم با خواندن شعر مزه ي عشق زير دندانش رفت
اما روزي خدا گفت
بس است ديگر
شاعري كه از اسمان خبر داشته باشد
زمين برايش كوچك است
و فرشته اي كه از زمين خبر داشته باشد
اسمان برايش كوچك است
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 23:58  توسط کوثر
|

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
عشق من
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 1:26  توسط کوثر
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
عشق من
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 1:33  توسط کوثر
|
نازنینم چه دعا بهتر از این :
خنده از ته دل ،گریه از سر شوق ،نبود هیچ غروبت غمگین .
عید قربان مبارک
مبااااااااااااااااااااااااااارک باشه
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:32  توسط کوثر
|
http://i36.tinypic.com/28i1bok.jpg
من سحر نمی دانم.من فقط روحم را که بزرگ بود
و سنگین بود گستراندم.من سحرنمی دانم.
گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت،
پس روحم را که بزرگ شده بود و سنگین بود مثل چادری روی تو کشیدم
و ذکر عشق خواندم تا تو سوختی.من سحر نمی دانم.
نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید.
گفتم:دوستت دارم. و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد.
گفتم نکند تو را کشته ام؟نکند من مرده باشم؟
پس روحم را از روی تو برچیدم اما تو نبودی.
غیب شده بودی.گفتم که سحر نمی دانم.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 5:35  توسط کوثر
|